تا دوساعت پیش من بودم و یه حیاط بزرگ مدفون شده از گل و خاک. چه مکافاتی شستن خاک های چسبیده به کاشی، اونطرف حیاط شیبش برعکسه یهو شد شبیه یه دریاچه گل آلود منم دستی دستی داشتم غرق میشدم هم خندم گرفته بود هم عصبی شدم غوغایی شده بود .یهو صدای مامان از فاصله دور اومد گفت بیام کمکت گفتم نه درستش می کنم. قبلش جورابام دراورده بودم انگار خیلی وقت بود پاهام ندیده بودم، زل زدم به پاهام سفید و شفاف بودن همینجور نگاه میکردم تو پاهام دنبال چی میگشتم؟!. صورت تک تک کاشی ها می شستم در این حد دیوونم که فک میکردم دارن ازم تشکر میکنن بعضیاشون هم میگفتن چرا زودتر نیومدی! یه لحظه عذآب وجدان گرفتم.تمام مدتی که شیلنگ دستم بود حس میکردم یکی داره نگام میکنه اما کسی نبود بالاخره کاشی ها تمیز شدند آخر کار انگار یچیزی هم درون من تمیز شده بود اما نمی دونستم چی!* میکردم ,پاهام منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

آموزش برنامه نویسی پرسش مهر 19 دانلود رمان | دانلود رمان عاشقانه | رمان فوریو ساعت مچی ویبان آیین و اندیشه